تبليغاتX
ترانه ی خلقت
 

۱۹۷

+ ثبت شده در  چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 18:7  توسط رضا حبیبی  | 
 

۱۹۶

+ ثبت شده در  یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 23:44  توسط رضا حبیبی  | 
 

۱۹۵

نمیدونم از این بشقابهایی که از اونور هی هجوم فرهنگی میشه توش دارین یا نه!

تو یکی از این کانالهای بی ادب یه برنامه هست به اسم مرد درجه۲ که به این شکله که یه سری از  آقایونی که از نظر ظاهری درجه دو هستند برای به دست اوردن خانوم ملینا که خیلی زیبا و درجه یکه رقابت میکنن. اول مسابقه این خانوم زیبا با اینکه با دیدن این مردهای به ظاهر بد قیافه و قد کوتاه و ... جا خورده بود ولی کم کم سعی کرد از بین اونها یکی رو انتخاب کنه و برای نزدیک تر شدن به شخص مورد نظر هر دفعه چند تا از این آقایون رو طی مراسمی حذف میکرد و در عین حال هم داشت کم کم به بعضی ها علاقه مند میشد و به این فکر میکرد که در نهایت چه کسی رو برای دوستی با خودش انتخاب کنه.

کم کم همه چیز داشت تموم میشد و از جمع ۱۲ نفره آقایون ۳ نفر بیشتر نمونده بود که در باز شد و ۳تا پسر خوش تیپ و خوش قیافه با هیکل خوب و خوش لباس وارد شدن که خانوم ملینا با دیدن اونا چشماش برق زد. نا گفته نماند که همون لحظه تو دلم گفتم ای کاش برم این دو سانت شکمی هم که دارمو به ماهیچه تبدیل کنم که اگه دست روزگار منو به خانوم ملینا رسوند حداقل اعتماد به نفس داشته باشم! خلاصه این آقایون اومدنو با اعتماد به نفس کنار مردان درجه۲ ی که خودشونو کاملآ باخته بودند ایستادن.

در طول مسابقه من به دو چیز خیلی دقت کردم اول اینکه همه ی پسرها چه درجه۲ چه درجه۱ و چه خودم از این خانوم خوششون اومده بود و پسندیده بودن و کسی حتی به این فکر نمیکرد که اون دختر تو اخلاق و رفتار شاید ایرادی داشته باشه و همگی اونو نقطه پایان میدونسن که رسیدن به اون یعنی پیروزی یعنی رسیدن به هدف یعنی عشق بازی یعنی...

و مسئله دوم این بود که این خانوم با قدرت انتخابی که داشت تک تک گزینه هایی رو که نمیپسندید رو حذف میکرد و اونایی رو هم که حالا یه ذره خوب بودنو میبوسید و بعد حذف میکرد که دلشکسته میرن ولی ناکام نرن!

اونهایی که حذف میشدن عکس العمل هاشون متفاوت و جالب بود. بعضیها میگفتن ملینا مارو کشف نکرد و مارو از دست داد! بعضیها وانمود میکردن که براشون مهم نیست و بعضی ها هم گریه میکردن و میگفتن که چقدر به این خانوم علاقه مند شدن ولی...

من از این برنامه خیلی خوشم میاد هم بخاطر موضوعش هم بخاطر اتفاقاتی که می افته هم خانوم ملینا...

امروز یه دفعه به این فکر افتادم که چقدر این مسابقه شبیه مسابقه ی معشوق واقعی همه ی ماست

با این تفاوت که خانوم ملینا در نهایت حتی از بین خوبها فقط میتونست یه انتخاب داشته باشه ولی معشوقه ما همه ی عاشقهاشو میپذیره و...

یه معشوق داریم اون بالا که هیچ عیب و نقصی نداره و ما همه تو این مسابقه با اینکه نسبت به اون درجه مون خیلی پایین تره و حتی لیاقت عاشقیتشو نداریم مسابقه میدیم که یه نگاهی بهمون بکنه و از صف رقیبان حذف نشیم البته تا حالا که معشوقه هیچ کس رو حذف نکرده و ما خودمونو حذف کردیم و عجیب اینکه حتی بعضیهامون بی انصافانه روش عیب هم میزاریم!!!

معشوق اصلی نه به چهره نگاه میکنه نه مارک لباست نه هیکلت فقط به عشقت نگاه میکنه که ببینه چقدر خالصه

من اگه تو مسابقه ی مرد درجه۲ بودم اول سعی میکردم جزو اون پسر خوش تیپها باشم و هر طور شده برنده باشم

تو این مسابقه اصلیه هم سعی میکنم هم به ظاهرم برسم هم به تیپم هم به خدا با زبون غربیها میگم که Happy Valentine یا ایرانیش که سپندارمذ مبارک

 

+ ثبت شده در  پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 23:5  توسط رضا حبیبی  | 
 

۱۹۴

+ ثبت شده در  سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 14:7  توسط رضا حبیبی  | 
 

۱۹۳

+ ثبت شده در  یکشنبه 20 بهمن1387ساعت 11:20  توسط رضا حبیبی  | 

 باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید ...

مهدی اخوان ثالث

۱۹۲

+ ثبت شده در  جمعه 18 بهمن1387ساعت 19:16  توسط رضا حبیبی  | 
 

۱۹۱

+ ثبت شده در  چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 12:46  توسط رضا حبیبی  | 
 

۱۹۰

+ ثبت شده در  یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 18:51  توسط رضا حبیبی  | 
 

۱۸۹

+ ثبت شده در  پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 19:27  توسط رضا حبیبی  | 
 

سیزده چهارده سالم که بود تصمیم گرفتم برای خودم در سن هفده هجده سالگی یه نامه بنویسم.

نوشتم و درشو بستم تا به موقع بازش کنم. درست یادم نیست چی نوشتم ولی یادمه وقتی بعد از یکی دو سال که بازش کردم هم خندیدم هم تعجب کردم هم خجالت کشیدم که چقدر طرز فکرم کوچیک بود

توش هم از آرزوهای خیلی بزرگم نوشته بودم که نشون میداد همیشه خیلی بلند پرواز بودم هم کلی نذر و نیاز کرده بودم که با دختر همسایه که ۴ سال ازم بزرگتر بود دوست بشم که شدم! هم اینکه به خودم قول داده بودم کار کنم تا بتونم واسه مادرم یه پاترول دودر سفید بخرم ماشینی که در اون زمان خیلی دوست داشت. یه روز وقتی شاهد نصیحتهای بامزه یه استاد دانشگاه به پسرش بودم شنیدم که بهش میگفت پسرم از اونا نباش که یه گوساله متولد میشن و یه گاو از دنیا میرن همون روز نبودن پدر و نصیحت هاش باعث شد اولین آموخته ام برای آدم بودن حرف و نصیحت پدر دیگری باشه. یه نوار گذاشتم تو ذهنم و سعی کردم توش زیباترین هارو ضبط کنم واسه ی ادامه ی زندگی و شاید هم گاو نمردن.

دیشب یه دفعه هوس کردم دوباره برای رضای چهل ساله یه نامه بنویسم. نامه ای که شاید تاثیر گرفته شده و بر گرفته از دنیایی باشه که تا حالا روم تاثیر گذاشته . و شاید بهتر باشه اینطور شروع کنم...

سلام

امیدوارم چهل سال زندگی و فاصله ی هفت هشت ساله ی که با هم داریم انقدر زیاد باشه که نشون بده خیلی فرق کردی.

نمیدونم کجایی چه کار میکنی و حال و روزت چیه فقط امیدوارم اگه زنده ای هنوز خوب باشی

این سی ساله که حسابی بالا پایین داشت فکر میکنم دنیام مثل این بود که انگار سوار یه کشتی بودم که تو دریای وحشی و طوفانی در حال حرکته و من درحالی دارم روش زندگی میکنم که همش میخوردم تو در و دیوار این کشتی و تا میومدم بلند بشم یه موج بود که دوباره منو نقش زمین میکرد و هیچ کس نبود که بهش تکیه کنم. به خوب و بدیش کاری ندارم ولی تنها چیزی که این مدت یاد گرفتم این بود که اولآ کسی نیست دستمو بگیره دوم اینکه یاد گرفتم باید خودم بایستم. دومین کاری که کردم این بود که خودمو همیشه مورد نقد قرار بدم و بجای توجیه رفتار و تفکرات اشتباهم اونارو به هر ترتیبی که هست اصلاح کنم. خیلی وقته که دارم این کارو میکنم شاید ترک یه اخلاق کوچیک چند سال طول کشید ولی تونستم... تو یکی دو سال اخیر دارم سعی و تمرین میکنم اول تا جایی که میشه زندگیمو بر اساس صداقت و راستی جلو ببرم تا دروغ و سیاست بازی. نمیدونم چرا هر وقت میخوام سیاستی به کار ببرم تو کارام خیلی زود ضربه میخورم و چقدر خوشحالم که خیلی موفق شدم تو از بین بردنش.

بعد از این همه تجربه که شاید برای سنم زیاد بود و این کشتیه به زور بهم آموخت نوبت رسیدن به اهداف و آرزوهامه اهدافی که همیشه بزرگ بوده حتی اگه بیشتر وقتها با رویا اشتباه گرفته شده و شاید هم مورد تمسخر قرار گرفته.

درسته که در سن هجده سالگی به خاطر سن کم خودم و عمر کم مادرم نتونستم به آرزوی پاترول سفید تحقق ببخشم ولی مهم نیست الآن تموم سعیمو میکنم که به هدفهای بسیار بزرگتری که تو سرم دارم برسم.

رضای چهل ساله نمیدونم الآن به هدفت رسیدی یا نه ولی بهت قول میدم بهش میرسی چون اول اینکه در توان ت میبینم دوم اینکه بزار اگه نرسیدی به خودت افتخار کنی که هدفت بزرگ بود.

رضا اگه با خوندن این نامه داری میخندی امیدوارم بخاطر این باشه که هدفهات تو زندگی بزرگتر شده باشه. امیدوارم در و دیوار این کشتی ازت آدمی ساخته باشه که رو دنیا تاثیری بزاری هرچند کوچک

+ ثبت شده در  دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 23:43  توسط رضا حبیبی  | 
 

+ ثبت شده در  شنبه 5 بهمن1387ساعت 9:9  توسط رضا حبیبی  | 
 

زیاد اهل نوشتن نیستم

همیشه سعی کردم حسمو با عکسهام تخلیه کنم

چند روزیه که تو شوک هستم. شوکی که یه عزیز به من وارد کرد

چند شبه که خوابم نمیبره و همش از خودم میپرسم چرا این کارو کرد!

با اینکه سعی کردم از کسی کینه به دل نگیرم ولی چند روزیه که از آدم بودن بیزار شدم

بعضی وقتها هیچ گناه و نیت بدی نداری ولی در عوض بی رحمانه مورد هجوم قرار میگیری

و دلت میشکنه... به بدترین شکل ممکن!

امیدوارم خیلی زود حس بدی رو که به همه پیدا کردم از بین بره چون دارم عذاب میکشم

 

+ ثبت شده در  چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 23:22  توسط رضا حبیبی  | 
 

۱۸۷

+ ثبت شده در  چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 9:56  توسط رضا حبیبی  |