تبليغاتX
ترانه ی خلقت - نامه ...
 

سیزده چهارده سالم که بود تصمیم گرفتم برای خودم در سن هفده هجده سالگی یه نامه بنویسم.

نوشتم و درشو بستم تا به موقع بازش کنم. درست یادم نیست چی نوشتم ولی یادمه وقتی بعد از یکی دو سال که بازش کردم هم خندیدم هم تعجب کردم هم خجالت کشیدم که چقدر طرز فکرم کوچیک بود

توش هم از آرزوهای خیلی بزرگم نوشته بودم که نشون میداد همیشه خیلی بلند پرواز بودم هم کلی نذر و نیاز کرده بودم که با دختر همسایه که ۴ سال ازم بزرگتر بود دوست بشم که شدم! هم اینکه به خودم قول داده بودم کار کنم تا بتونم واسه مادرم یه پاترول دودر سفید بخرم ماشینی که در اون زمان خیلی دوست داشت. یه روز وقتی شاهد نصیحتهای بامزه یه استاد دانشگاه به پسرش بودم شنیدم که بهش میگفت پسرم از اونا نباش که یه گوساله متولد میشن و یه گاو از دنیا میرن همون روز نبودن پدر و نصیحت هاش باعث شد اولین آموخته ام برای آدم بودن حرف و نصیحت پدر دیگری باشه. یه نوار گذاشتم تو ذهنم و سعی کردم توش زیباترین هارو ضبط کنم واسه ی ادامه ی زندگی و شاید هم گاو نمردن.

دیشب یه دفعه هوس کردم دوباره برای رضای چهل ساله یه نامه بنویسم. نامه ای که شاید تاثیر گرفته شده و بر گرفته از دنیایی باشه که تا حالا روم تاثیر گذاشته . و شاید بهتر باشه اینطور شروع کنم...

سلام

امیدوارم چهل سال زندگی و فاصله ی هفت هشت ساله ی که با هم داریم انقدر زیاد باشه که نشون بده خیلی فرق کردی.

نمیدونم کجایی چه کار میکنی و حال و روزت چیه فقط امیدوارم اگه زنده ای هنوز خوب باشی

این سی ساله که حسابی بالا پایین داشت فکر میکنم دنیام مثل این بود که انگار سوار یه کشتی بودم که تو دریای وحشی و طوفانی در حال حرکته و من درحالی دارم روش زندگی میکنم که همش میخوردم تو در و دیوار این کشتی و تا میومدم بلند بشم یه موج بود که دوباره منو نقش زمین میکرد و هیچ کس نبود که بهش تکیه کنم. به خوب و بدیش کاری ندارم ولی تنها چیزی که این مدت یاد گرفتم این بود که اولآ کسی نیست دستمو بگیره دوم اینکه یاد گرفتم باید خودم بایستم. دومین کاری که کردم این بود که خودمو همیشه مورد نقد قرار بدم و بجای توجیه رفتار و تفکرات اشتباهم اونارو به هر ترتیبی که هست اصلاح کنم. خیلی وقته که دارم این کارو میکنم شاید ترک یه اخلاق کوچیک چند سال طول کشید ولی تونستم... تو یکی دو سال اخیر دارم سعی و تمرین میکنم اول تا جایی که میشه زندگیمو بر اساس صداقت و راستی جلو ببرم تا دروغ و سیاست بازی. نمیدونم چرا هر وقت میخوام سیاستی به کار ببرم تو کارام خیلی زود ضربه میخورم و چقدر خوشحالم که خیلی موفق شدم تو از بین بردنش.

بعد از این همه تجربه که شاید برای سنم زیاد بود و این کشتیه به زور بهم آموخت نوبت رسیدن به اهداف و آرزوهامه اهدافی که همیشه بزرگ بوده حتی اگه بیشتر وقتها با رویا اشتباه گرفته شده و شاید هم مورد تمسخر قرار گرفته.

درسته که در سن هجده سالگی به خاطر سن کم خودم و عمر کم مادرم نتونستم به آرزوی پاترول سفید تحقق ببخشم ولی مهم نیست الآن تموم سعیمو میکنم که به هدفهای بسیار بزرگتری که تو سرم دارم برسم.

رضای چهل ساله نمیدونم الآن به هدفت رسیدی یا نه ولی بهت قول میدم بهش میرسی چون اول اینکه در توان ت میبینم دوم اینکه بزار اگه نرسیدی به خودت افتخار کنی که هدفت بزرگ بود.

رضا اگه با خوندن این نامه داری میخندی امیدوارم بخاطر این باشه که هدفهات تو زندگی بزرگتر شده باشه. امیدوارم در و دیوار این کشتی ازت آدمی ساخته باشه که رو دنیا تاثیری بزاری هرچند کوچک

ارسال شده توسط رضا حبیبی در تاریخ دوشنبه 7 بهمن1387 |